جانم فدای رهبرم سیّدعلی خامنه ای

رهبر کبیر انقلاب

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری
img
جعبه حدیث

موضوع: پیرامون شهدا، شهادت و جبهه... -

 

ای دوست به حنجر شهیدان صلوات

بر قامت بی سر شهیدان صلوات

 



نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط خادم الشهدا

مسجد جامع چمازکتی و مراسم معنوی اعتکاف در سال 1391

             

برای نخستین بار مراسم معنوی اعتکاف در سال 1391 در مسجد جامع چمازکتی با محوریت بسیج ( پایگاه مقاومت شهید عظیمی و پایگاه حضرت آسیه) انجام میگیرد.

این مراسم روح بخش ومعنوی اعتکاف با برنامه ریزی بسیج برادران ( پایگاه مقاومت شهید عظیمی) و بسیج خواهران ( پایگاه حضرت آسیه ) در مسجد جامع چمازکتی اجرا می شود .

ثبت نام این مراسم معنوی از تاریخ ( 1 الی 10 خرداد ماه 1391) در مسجد جامع چمازکتی ، هنگام نماز مغرب و عشاء بوسیلۀ مسئولان پایگاه های برادران و خواهران انجام میگیرد.

هرگونه همکاری در خصوص مراسم معنوی اعتکاف در نظر دارید فقط به پایگاه های مقاومت مراجعه نمایید.

هر گونه پیشنهاد و نظری که در بهتر شدن برنامه اعتکاف به ما کمک میکند برای ما ارسال کنید یا بصورت شفاهی و یا کتبی به مسئولان پایگاه ها اطلاع دهید.

در خصوص برنامه اعتکاف به این نهادها (پایگاه مقاومت شهید عظیمی و پایگاه حضرت آسیه چمازکتی ) مراجعه نمایید.

فقط این پایگاه ها پاسخگوی سؤالات شما میباشند.

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای



نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط خادم الشهدا
موضوع: پیرامون شهدا، شهادت و جبهه... -

از جبهه تا کربلا راهی نیست

دل نوشتۀ یکی از نظردهندگان

 

سلام خدابرشهیدان وسلام شهیدان برشما!
ای شهر سلام!
چه شده است تو را؟
چرا غبار گرفته
ای؟
چرا زنجیرهایی از جنس شیطان تو را به زمین میخ کرده
اند؟
چرا دیگر به آسمان نگاه نمی
کنی؟
چرا فقط چند سالی طعم زندگی شیرین را چشیدی  و رو به آسمان نگریستی و دیگر هیچ؟
یادت هست؟
فراموش که نکردی؟
نمی
خواهی به یاد بیاوری ؟!



نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط خادم الشهدا
موضوع: پیرامون شهدا، شهادت و جبهه... -

شهدا شرمنده ایم !!!!

شهید غلامرضا عسگرى:

اى خواهرم : قبل از هر چیز ، استعمار از سیاهى چادر تو مى‏ترسد تا سرخى خون من .



نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط خادم الشهدا

ولادت حضرت زهرا (س) مبارک باد

به زمین تا که رسیدی همه جا زیبا شد
هرچه گل بود شکفت و دل باران واشد
هر فرشته به تو یک نام بهشتی می داد
آسمان دید که مجموعه ی آن" زهرا " شد
گفت آهسته که خورشید بتابد همه جا
اینچنین نام تو اعلام به یک دنیا شد
رسمشان بود عرب ها که به گل پشت کنند
رحمت آمدنت مژده ی" اعطینا " شد
یک شب آویخته شد چادرت از عرش خدا
عطر رویایی آن قسمت مریم ها شد
عشق هنگام نمازت به تماشا آمد
"
وندرین دایره سرگشته ی پابرجا " شد

نوشته شده توسط خادم الشهدا ؛ روز مادر ، بر تمام مادران مبارک

 



نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط خادم الشهدا
موضوع: پیرامون شهدا، شهادت و جبهه... -

پتوهای اضافه

شب سردی بود و ما همه خسته از کارهای روز، در زیر پتوهایی که تا زیر گلو خودمان را در میان آنها پیچیده بودیم، دراز کشیده بودیم. محمود وارد چادر شد، سلامی گفت و مثل همیشه رختخوابش را که چند پتوی ساده ی سربازی بود، در جلو یعنی در سردترین قسمت چادر گسترد. مدتی گذشت و ما تازه داشتیم خواب را زیر پلک هایمان مزه مزه می کردیم که سر و صدایی از بیرون چادر، خواب را از چشمان مان بیرون داد. سر و صدای بچه هایی بود که تازه از راه رسیده بقودند و حالا داشتند از چادر تدارکات، پتو و کیسه خواب تحویل می گرفتند. از میان سر و صداها، فریاد یکی از بچه های تدارکات را شناختم که می گفت: «نداریم ...همین ها دبود که دادیم ...» با خودم گفتم: «ما با سه چهار تا پتو که بالا انداز خودمان کرده ایم، این قدر احساس سرما می کنیم؛ خدا رحم کند ...»

می آمدند به چادر ما و می گفتند: برادر، پتوی اضافه ندارید؟

صدای رزمنده ی جوانی بود که سرش را توی چادر کرده بود و حرف که می زد بخار هوا از دهانش بیرون می آمد. چند نفری که هنوز بیدار بودیم، نیم خیز شدیم، نگاهی به یبکدیگر و نگاهی به پسرک انداختیم، هنوز تصمیمی نگرفته و حرفی نزده بودیم که محمود از همان جلوی چادر، یکی از پتوهای رواندازش را به رزمنده ی جوان داد.

گفت: چرا برادر، بفرمایید!

به فاصله ی چند دقیقه، این صحنه برای چند بار پیاپی تکرار شد و محمود هر بار یکی از پتوهایش را به یکی از بچه هایی که جلوی چادر می آمدند و تقاضای پتو می کردند، بخشید. دیگر برای خودش چیزی نمانده بود.

علی باد خنده گفت: « همین است دیگر. هر کارش بکنی، می رود جلوی در چادر می خوابد،  بعد هم در این شب سرما حاتم بخشی می کند.» دلمان برای محمود سوخت. تصمیم گرفتیم هر یک، یکی از پتوهای مان را به او بدهیم؛ اما عرضه و تقاضای پتو در جلوی چادر همچنان ادامه داشت.

هر از چندی، رزمنده ای با صورت گل انداخته از سرما در جلوی در ظاهر می شد و محمود یکی از پتوهایش را به او مب بخشید و ما باز مجبور می شدیم از یکی از پتوهای دیگرمان گذشت کنیم تا محمود سرما نخورد.

آن شب از خستگی نفهمیدم کی به خواب رفتم. همین را می دانم که وقتی از سوز سرما چشم گشودم، دم دم های سپیده بود. یکدفعه ماجرای شب گذشته از نظرم گذشت؛ با خودم گفتم: سرانجام محمود چه کار کرد؟

چشم هایم را مالیدم و بلند شدم. در تاریک و روشن فضایی که سوسوی فانوسی در آن پرتو افکن بود، نگاهم  را به جلوی چادر جایی که محمود می خوابید افکندم. پتویی بود که دولا روی زمین رها شده بود؛ چروک خورده. انگار کسی آن را تمام شب به گرمی به خود پیچیده باشد. اما خود محمود آنجا نبود.

چند چادر آن طرف تر، چادر نمازخانه بود. سایه ی آشنایی را می دیدم که به نیایش ایستاده. آن قدر ملتهب بود که گرمای کلمات  نمازش را از آن فاصله می توانستم در دلم احساس کنم ...

منبع: مقام محمود، خاطرات نماز شب رزمندگان

نوشته شده توسط ؛ خادم الشهدا



نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط خادم الشهدا
(تعداد کل صفحات:22)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
گنجینۀ ولایت
نکته ای از شهید
Nasr19